close
تبلیغات در اینترنت
زندگینامه

آخرین ارسال های انجمن

عنوان مطلب تعداد پاسخ ها تعداد بازدید ها آخرین پست دهنده
مجموعه قالب وبلاگ با موضوع امام زمان (عج) برای بلاگفا و میهن بلاگ و رزبلاگ و... 45 2828 fns4565
داستان حضرت عيسي (عليه‌السلام) 2 359 mosafer-mosafer
آیا زیبایی عامل گمراهی؟! 1 268 fns4565
تعریف حجاب از زبان فاطمه (س) 1 258 fns4565
حجاب سمانی 34 1653 fns4565
زن در نگاه خداوند 2 314 fns4565
حجاب در ادیان الهى 1 193 fns4565
حجاب و پوشش در اديان زرتشت، يهود و مسيحيت 1 314 fns4565
کاش اینو زودتر خونده بودم 30 1561 limootorsh
راههاي عارف شدن 2 242 limootorsh
جمـلاتی الـهام بخـش برای زنـدگی 5 381 fns4565
♥ عرض ارادت روزانه خدمت ائمه معصومین(علیهم السلام) ♥♥♥ 11 1119 limootorsh
ایرباس هوشمند 8 694 sinak
مجموعه ای از تصاویـر جـذاب و شگفت انگیـز 3 356 limootorsh
آسانسور بهشت چگونه کار می‌کند؟ 2 557 limootorsh
♥ ختم صلوات و دعای روزانه جهت شادی دل آقا امام زمان(عج) ♥♥♥ 16 1422 limootorsh
آثار حیا و عفت در جامعه از نظر اسلام 1 269 limootorsh
کدام پیشنهادهای ازدواج را جدی بگیریم؟ 4 349 limootorsh
نامه ای به خدا 1 345 limootorsh
آخر بد شانسی به این میگن 1 449 limootorsh
تاپیک جامع احادیث امام رضا (علیه السلام) 68 4437 moradi777
تفسیر نور - تفسیر آیه شریفه صِرَ طَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُو 0 409 818
تفسیر نور - تفسیر آیه شریفه اهْدِنَا الصِّرَ طَ الْمُستَقِيمَ‏ 0 398 818
تفسیر نور - تفسیر آیه شریفه إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‏ 0 358 818
تفسیر نور - تفسیر آیه شریفه مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏ 0 323 818
تفسیر نور - تفسیر آیه شریفه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ 0 348 818
تفسیر نور ، تفسیر آیه شریفه الْحَمْدُ ِللَّهِ رَبِّ الْعَلَمِينَ‏ 1 369 818
تفسیر نور ، تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم 2 426 818
پست هک و امنیت من 12 27926 devil-black
................خاطرات شهدا............. 1 499 mahla

زندگینامه

نگاهي کوتاه به زندگاني سراسر خیر و برکت امام رضا (ع)

 

امام على بن موسى الرضا عليه السلام بنا به نقل كلينى و شيخ مفيد در يازدهم ذيقعده سال 148 هـ ق در مدينه منوره تولد يافت. پدرش موسى بن جعفرعليه السلام و مادرش نجمه خاتون بود. گويند نجمه رادرآغاز تكتم مى ناميدند و پس از ولادت امام رضا او را طاهره لقب دادند. شيخ مفيد و كلينى از هشام بن احمد نقل كرده اند كه گفت:

كنيه امام هشتم، ابوالحسن مى‌باشد و آن حضرت را ابوالحسن الثانى مىگويند. مشهورترين لقب او رضا و القاب و عناوين ديگرى نيز مانند صابر، فاضل، وفى، رضى و... براى آن حضرت نقل شده است. بزنطى گويد امام جواد مىفرمود حق تعالى پدرم را به «رضا» مسمى گردانيد براى اين كه او پسنديده خدا بود در آسمان و پسنديده رسول و ائمه اطهار بود در زمين و همه از او خشنود بودند و او را براى امامت پسنديدند.

بزنطى در ادامه مى گويد: عرض كردم مگر همه پدران شما پسنديده خدا و رسول و امامان نبوده‌اند. فرمود بلى. گفتم: پس چرا فقط او را در ميان آنها به اين نام ملقب گردانيدند؟ فرمود: براى اين كه از او دوست و دشمن هر دو راضى بودند و اتفاق دوست و دشمن بر خشنودى، مخصوص آن حضرت بود، بدين جهت او را بدين اسم مخصوص گردانيدند.

امام به كسى گفته مى شود كه رياست و رهبرى جامعه اسلامى را از جهات سه گانه: حكومت، بيان معارف و احكام دينى و رهبرى و ارشاد حيات معنوى مردم را به عهده مى گيرد. و در عقيده شيعه، چنين كسى بايد از جانب خدا تعيين و به مردم ابلاغ شود.

حضرت دوران كودكى و جوانى را در مدينه طيبه كه مهبط وحى بود در خدمت پدر بزرگوارش سپرى كرد و مستقيماً تحت تعليم و تربيت امام هفتم قرار گرفت و علوم و معارف و اخلاق و تربيتى را كه حضرت كاظم از پدرانش به ارث برده بود، به او آموخت. حدود 35 سال در سايه پدر زيست و از خرمن فيضش خوشه‌ها چيد. در اين مدت، استعداد خدادادى خود را براى پذيرش مقام امامت كه منصب الهى است به ظهور رسانيد و پدرش نيز در دوران حيات خود مكرر بدين مطلب اشاره كرد و از بين تمام فرزندان خويش او را به فرمان الهى براى جانشينى خود معرفى كرد. دانشمند لبنانى، احمد مغنيه، در خصوص اين دوران از زندگانى امام رضا چنين مى نويسد:

امام هشتم 35 سال در حيات پدر بزرگوارش زندگانى كرد كه قسمت اعظم آن در دوره هارون الرشيد بود و پدرش در حبس هارون بود. گاهى در زندان بغداد و گاهى در زندان بصره عمر مباركش مى گذشت. امام رضا اين ظلم‌ها را مىديد و سر بر زانو غم نهاده و نمى توانست به كسى اظهار دارد. روزگارامامرضا بسيار شبيه به روزگار پدران او بود كه يك سر آن به على بن ابيطالب و طرف ديگرش متصل به ائمه اطهارعليهم السلام بود.

امامت ثامن الحجج عليه السلام

امام به كسى گفته مى شود كه رياست و رهبرى جامعه اسلامى را از جهات سه گانه: حكومت، بيان معارف و احكام دينى و رهبرى و ارشاد حيات معنوى مردم را به عهده مى گيرد. و در عقيده شيعه، چنين كسى بايد از جانب خدا تعيين و به مردم ابلاغ شود.

امام رضا عليه السلام خود در حديثى طولانى كه كلينى آن را در كافى نقل كرده صفات و ويژگىهايى را براى امام بيان مى كند و اشاره مى كند كه منصب امامت مانند مقام نبوت منشأ الهى دارد و امام نيز بايد از جانب خداوند تعيين و به وسيله پيامبر يا امام قبلى به مردم معرفى شود. چنان كه امام اول، اميرالمؤمنين على عليه السلام مطابق آيه تبليغ در غدير خم به وسيله پيامبر اكرم به مردم معرفى و ابلاغ شد و امامان بعدى نيز علاوه بر اين كه نبى گرامى برابر احاديث موجود در كتب فريقين با مشخصات كامل تا امام دوازدهم نام برده است، هر امامى نيز امام بعد از خود را با نص صريح و قطعى معرفى مى كرده است.

لا اله‌الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابي؛لا اله الا الله دژ استوار من است، پس هر كس در اين حصار وارد شود از عذابم محفوظ است.

امام چند قدمى حركت كردند و سپس برگشت و فرمود: بشرطها و انا من شروطها، به شرط هاى آن و من از جمله شرط هاى آن هستم.

امام كاظم نيز در موارد متعددى به امامت حضرت رضا .س از خود تصريح فرموده بود، از جمله داوود رقى گويد: به موسى بن جعفر عرض كردم پدرم فداى تو باد، من به سن كهولت رسيده‌ام و مىترسم پيش آمدى برايم روى دهد و ديگر شما را نبينم، لذا مىخواهم مرا از امام بعد از خود خبر دهيد. حضرت فرمود: پسرم على امام بعد از من است.

نصربن قابوس مىگويد: به حضرت ابى ابراهيم، موسى بن جعفرعليه السلام عرض كردم كه من از پدرت (امام صادق) پرسيدم كه امام پس از شما كيست، شما را معرفى كرد و هنگامى كه آن حضرت رحلت فرمود، مردم پراكنده شدند ولى من و يارانم به شما معتقد شديم، شما نيز امام پس از خود را به من معرفى فرماييد. امام كاظم عليه السلام .فرمود: فلانى. (امام رضا را نام برد)

در عين حال با همه اين نصوصى كه به امامت حضرت رضا عليه السلام تصريح دارد، پاره‌اى از شيعيان و حتى نواب امام كاظم بعد از شهادت حضرت، از پذيرش امامت امام رضا عليه السلام استنكاف كردند و به اصطلاح در امام كاظم عليه السلام توقف كردند و به «واقفيه» مشهور شدند. اينان مىگفتند: امام موسى بن جعفر بدرود زندگى نگفته، بلكه مانند عيسى بن مريم به آسمان رفته است و مهدى موعود او است و به زودى باز مىگردد و بعد از وى هيچ امامى وجود نخواهد داشت. به همين جهت امامت امام رضا و جانشينى آن حضرت را نپذيرفتند و متأسفانه اكثر اينان كه چنين مى گفتند از بزرگان شيعه بودند. نويسنده معروف، هاشم معروف الحسينى در اين باره مىنويسد:

بيشتر منابع تأكيد دارند كه آنهايى كه در حضرت موسى بن جعفرعليهماالسلام توقف كردند و به امامت امام رضا قائل نشدند (هفت امامىها) در شمار بزرگان و سرشناسان صحابه امام كاظم بودند كه وفات آن حضرت را منكر شدند و مدعى شدند كه او (امام هفتم) قائم آل محمد است و غيبتش از ميان قوم خود مانند غيبت موسى بن عمران است.

يكى ديگر از نويسندگان درباره علت توقف آنان چنين مى نويسد: امام موسى بن جعفر نمايندگانى داشت كه سهم امام و ماليات اسلامى شيعيان را به نيابت از آن حضرت مى گرفتند ودر فرصت مناسب به دست امام مىرساندند و يا با اجازه او در موارد مجاز مصرف مىكردند. آنگاه كه امام كاظم عليه السلام در زندان هارون الرشيد به شهادت رسيد، نزد نمايندگانش اموال فراوانى گرد آمده بود تا جايى كه نزد زياد بن مروان قندى هفتاد هزار و نزد على بن حمزه سى هزار دينار جمع شده بود و همين اموال موجبات لغزش و انحراف اين نمايندگان را بهوجود آورد و سر انجام به خاطر تصاحب اموال، بر امامت موسى بن جعفر توقف و امامت حضرت رضا را انكار كردند و اين دوستان فرصت طلب جريان انحرافى واقفيه را پىريزى كردند.

يونس بن عبدالرحمن كه از شخصيت‌هاى بزرگ شيعى بود و در صحنه‌هاى علمى و مبارزاتى در مكتب اهل بيت عصمت، گام‌هاى بلنى را برداشته بود مى گويد:

چون اين حركت انحرافى را مشاهده كردم و براى من حقيقت امر مبنى بر انحراف واقفيه و اثبات امامت على بن موسى‌الرضا عليه السلام آشكار گرديد، به افشاگرى عليه اين باند دنياپرست زبان گشودم و مردم را از افتادن به دام انحراف واقفيه بر حذر داشتم و به صراط مستقيم امامت كه در شخصيت با عظمت حضرت رضا عليه السلام تجلى يافته بود دعوت كردم. دو تن از رهبران جريان واقفيه، زياد قندى و على بن ابى حمزه، چون از موضع گيرى من اطلاع پيدا كردند طى پيامى به من اظهار داشتند كه اگر انگيزه‌ات از مخالفت با ما ثروت است، ما تو را بى نياز مى كنيم و ده هزار دينار براى من ضمانت كردند، به شرط آن كه از مخالفت با آنها دست بردارم و مردم را به امامت حضرت رضا دعوت نكنم. من به آن دو گفت: ما خود از امام صادق و امام باقر روايت كرده‌ايم كه فرمود:

اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه، فان لم يفعل سلب نور الايمان: هر گاه بدعت‌ها آشكار گردد، بر شخص دانشمند آگاه واجب است كه علم ودانش (حقيقت) خود را آشكار سازد و در صورتى كه چنين نكند نور ايمان از وى گرفته مى شود.

تا كسى سه خصلت در او نباشد مؤمن نيست؛ سنتى از پروردگارش و سنتى از پيغمبرش و سنتى از امامش؛ پس سنتى كه از پروردگارش بايد داشته باشد راز پوشى است و سنتى كه از پيغمبرش بايد داشته باشد مدارا كردن با مردم است و سنتى كه از امامش بايد بياموزد شكيبايى كردن در شدت و سختى است.

من هرگز جهاد و مبارزه با بدعت را رها نمى كنم. در نتيجه آن دو مرا ناسزا گفتند و آشكارا بناى دشمنى با من گذاشتند.

منصور بن يونس برزج يكى ديگر از كسانى بود كه دنيادوستى و حب مال او را از مسير حقيقت منحرف ساخت. نزد او به عنوان نماينده امام كاظم عليه السلام اموال فراوانى جمع شده بود. و چون امام هفتم به شهادت رسيد، اموال را به جانشين آن حضرت، امام رضا عليه السلام تحويل نداد و مقدار قابل توجهى از سهم مبارك امام را تصاحب كرد. خود همين منصور بن يونس مى گويد:

روزى خدمت امام كاظم عليه السلام رسيدم، حضرت به من فرمود: اى منصور! آيا مى دانى مى خواهم چه مطلب جديدى را براى تو بگويم؟

عرض كردم. نه آقا نمى دانم.

فرمود: فرزندم على را وصى و جانشين بعد از خود قرار داده‌ام. پس به نزد او برو و اين جانشينى را به او تبريك بگو و نيز به او برسان كه اين كار به دستور من است. منصور بن يونس بر طبق دستور امام كاظم عليه‌السلام نزد حضرت رضا عليه السلام رفت و وصايت و خلافت آن حضرت را به وى تبريك گفت و در واقع با او بيعت كرد. ولى همين منصور برزج از كسانى بود كه بعد از شهادت موسى بن جعفرعليه السلام به خاطر تصاحب اموال فراوانى كه نزد او جمع گرديده بود بيعت شكنى كرد و امامت امام رضا عليه السلام را منكر شد.

طبرسى نيز سبب توقف و انكار فوت امام كاظم عليه السلام را از سوى واقفيه چنين مىنويسد: سبب ظاهرى اين اشكال تراشىها طمع در اموال و امانت‌هايى بود كه در زمان زندانى بودن امام كاظم عليه‌السلام پيش بعضى از اصحاب آن حضرت جمع شده بود. اين موضوع، آنان را به انكار وفات آن حضرت و ادعاى زنده بودن او و انكار جانشينى براى وى و انكار نص در اين رابطه واداشت.

خود حضرت رضا عليه السلام در خصوص ابن سراج كه يكى از همين جماعت واقفيه بود، مىفرمايد: اما ابن سراج آنچه باعث مخالفتش با ما و خروجش از اطاعت حق گرديد، اين بود كه به مال فراوانى از پدرم كه نزد او بود تجاوز كرده و در حيات او آن ثروت را خورد... به جانم سوگند، تعلل ورزيدن ابن سراج هيچ دليلى جز خوردن آن ثروت فراوان نداشت.

و در مورد ابن حمزه، فرمود: او دچار تأويل شد كه به درستى نشناخته بود و دانشش را نداشت. با اين حال تأويل خود را به مردم القاء كرد و بر سر آن لجاجت كرد.

امام رضا عليه السلام چندين بار با اينان مناظره كرد، تعدادى از آنها از ايده باطل خود دست برداشتند و گروهى چون ابن حمزه بطائنى، زياد قندى، ابن سراج و ديگران نسبت به آن اصرار ورزيدند و امام ايشان را لعنت كرد. كشى در رجال خود بعضى از اين مناظرات را نقل كرده است.

پذيرش امامت حضرت رضا عليه السلام از جانب احمد بن موسى عليه السلام

يكى از برادران بلند مقام حضرت رضا عليه السلام، احمدبن موسى عليه السلام است (معروف به شاه چراغ مرقد شريفش در شيراز مىباشد) اين شخصيت بزرگوار مورد احترام مردم بود، حتى پس از شايع شدن شهادت حضرت موسى بن جعفرعليهماالسلام در مدينه، جمعى در مدينه به عنوان پذيرش امامت او به در خانه (ام احمد) آمدند، و همراه «احمد بن موسى(عليه السلام)» به مسجد رفتند، از آنجا كه «احمد بن موسى» داراى كرامات و مقامات ارجمند بود، مردم تصور مىكردند، امام بعد از امام كاظم عليه السلام اوست، با او به عنوان امام بيعت كردند، او از مردم بيعت گرفت و سپس بالاى منبر رفت و خطبه‌اى در نهايت فصاحت و بلاغت خواند، سپس فرمود:« اى مردم! شما همه با من بيعت كرديد، ولى بدانيد من با برادرم «على بن موسى(عليه السلام)» بيعت كرده‌ام، او امام و جانشين پدرم مى باشد، او ولى خداست، و بر من و شما از جانب خدا و رسولش واجب است كه هر چه او به ما امر مى كند، اطاعت كنيم.»

حضرت عليه السلام در پاسخ مردى كه به وى گفت بود« به خدا سوگند، تو بهترين مردمانى» فرمود: قسم نخور! هر كس از من متقى تر باشد و خداوند را از من بهتر بندگى نمايد از من بهتر است.

همه حاضران سخن احمد بن موسى (عليه السلام) را پذيرفتند، و دسته جمعى از مسجد بيرون آمده در حالى كه احمد بن موسى(عليه السلام) در پيشاپيش آنها بود، با هم به در خانه حضرت رضا عليه السلام رفتند و با آن حضرت بيعت كردند، امام رضا عليه‌السلام براى احمدبن موسىعليه السلام، دعا كرد، و احمد بن موسى(عليه السلام) از آن پس همواره در خدمت برادر بود، تا آن زمان كه حضرت رضا عليه السلام به سوى خراسان حركت نمود.

احمد بن موسى(عليه السلام) در عصر خلافت مأمون عباسى، همواره جماعتى از مدينه به قصد زيارت برادرش حضرت رضا عليه السلام، از طريق فارس به سوى خراسان حركت نمودند، هنگامى كه «قتلغ خان» استاندار و نماينده مأمون در شيراز از ورود او به سوى شيراز، مطلع شد (با توجه به اين كه سياست مأمون نسبت به امام رضا عليه السلام و امامزادگان، تغيير كرده بود) سپاهى به سوى او فرستاد، و در هشت فرسخى شيراز در محلى به نام «خان زينان» سر راه احمد بن موسى(عليه السلام) را گرفتند، بين حضرت احمد و همراهانش با سپاه قتلغ خان، جنگ واقع شد، در اين ميان يكى از ياران قتلغ خان فرياد زد:«اگر شما قصد ديدار حضرت رضا عليه السلام را داريد او از دنيا رفت». وقتى كه ياران احمد بن موسى(عليه السلام) چنين شنيدند از اطراف او پراكنده شدند، دشمنان آنها را تعقيب كرده و در شيراز در همانجا كه اكنون محل مرقد شريف احمد بن موسى(عليه السلام) است، او و عده‌اى از همراهانش را به شهادت رساندند.

به اين ترتيب اين امامزاده وارسته و بزرگ با كمال خلوص مردم را به پذيرفتن امامت برادرش حضرت رضا عليه السلام فراخواند، و خود و همراهانش در راه ديدار برادر، به شهادت رسيدند، و خون جوشان او و همراهان، بذرهاى گسترش تشيع و محبت اهل بيت عليهم السلام را در دل هاى ايرانيان آن عصر، و اعصار ديگر پاشيد.

امام رضا عليه السلام در مدينه، پس از امامت

مدت امامت حضرت رضا عليه السلام حدود 20 سال طول كشيد، كه 17 سال آن در مدينه و سه سال آخر آن در خراسان گذشت.

امام رضا عليه السلام در مدينه، پس از شهادت پدر، امامت بر مردم را بر عهده گرفت، و به رسيدگى امور پرداخت، شاگردان پدر را به دور خودش جمع كرد، و به تدريس و تكميل حوزه علميه جدش امام صادق عليه السلام پرداخت و در اين راستا گام هاى بزرگ و استوارى برداشت.

موقعيت امام رضا عليه السلام در مدينه، همه علما و شخصيت هاى سياسى و اجتماعى حجاز را تحت الشعاع خود ساخت، مردم آن بزرگوار را در همه شؤون مادى و معنوى، مرجع و پناه خود مى دانستند، و نور وجود او چون خورشيدى بر قلب ها مى تابيد، و تاريكي ها را از نظرات گوناگون روشن مى ساخت.

آن حضرت براى رفع مشكلات اجتماعى، فرهنگى و سياسى مردم، در همه امور دخالت مىكرد، و در متن جامعه قرار داشت، و در امور و مسائل مختلف اجتماعى هرگز لحظه اى بىتفاوت نزيست، به ويژه در دو بعد فرهنگى و سياسى، تلاش فراوان داشت، آن بزرگوار در گفتگويى با مأمون در خراسان فرمود:

و ما زادنى هذا الامر الذى دخلت فيه، فى النعمة عندى شيئاً و لقد كنت بالمدينة و كتابى ينفذ فى المشرق و المغرب، و لقد كنت اركب حمارى، و امرّ سكك المدينه، و ما بها اعزّمنّى، و ما كان بها احد يسألنى حاجة يمكننى قضاؤها له الاّ قضيتها له:

«اين كه من در اينجا (خراسان) به عنوان ولى عهد، شده‌ام از نظر من هيچگونه بر موقعيت من افزوده نشده است، من در مدينه در موقعيتى بودم كه نامه‌ام به مشرق و مغرب مى رفت (دست خطم را در همه جا مىخواندند) بر مركب خود سوار مىشدم، و در راه‌هاى مدينه عبور مى كردم، هيچ كس در آنجا عزيزتر از من نبود، و هر كسى حاجتى داشت و آن را از من مىطلبيد، تا حد توان نيازهاى نيازمندان را تأمين مى كردم.»

موضعگيرى امام رضا عليه السلام در برابر هارون

پس از شهادت امام كاظم عليه السلام كه در سال 183 هـ ق رخ داد، آغاز امامت حضرت رضا عليه السلام شروع شد، و با توجه به اين كه هارون (پنجمين خليفه عباسى) در سال 193 از دنيا رفت، ده سال از امامت حضرت رضا عليه السلام معاصر اين زمان بود.

موضعگيرى امام رضا عليه السلام در برابر هارون، مانند موضعگيرى پدر بزرگوارش امام كاظم عليه السلام بود، و از اين موضع، كوچكترين عقب نشينى نكرد، در همين عصر، امامت خود را آشكار نمود، و اين خود اعلان آشكار بر ضدّ حكومت هارون بود، امام رضا عليه السلام هرگز حكومت هارون را تأييد نكرد، و چنانكه قبلاً ذكر شد، هرگونه كمك به دولت عباسيان را، تحريم نمود و صريحاً فرمود «كمك به آنها و كارمند شدن در ادارات آنها، و كوشش براى تأمين نيازهاى آنها معادل كفر است، و توجه عمدى به آنها از گناهان كبيره‌اى است كه نتيجهاش عذاب آتش دوزخ است.» براى اين كه موضعگيرى حضرت رضا عليه السلام را در برابر هارون به روشنى دريابيم، نظر شما را به روايات زير جلب مى كنم:

1- صفوان بن يحيى مىگويد: پس از شهادت امام كاظم عليه السلام، حضرت رضا عليه السلام درباره امامت خود صريحاً سخن گفت، ما از آشكار شدن اين امر، بر جان حضرت ترسيديم (كه مبادا هارون به او آسيب برساند) شخصى به امام رضا عليه السلام عرض كرد: «شما امر بسيار مهمى را آشكار نموديد، و ما ترس آن داريم كه از ناحيه اين طاغوت (هارون) به شما گزندى برسد.»

امام رضا عليه السلام فرمود: «او (هارون) هرچه مى خواهد تلاش كند ولى بر من راهى ندارد».

2 - محمد بن سنان يكى از دوستان حضرت رضا عليه السلام مى گويد:« به آن حضرت عرض كردم، شما بعد از پدرتان، امامت خود را آشكار ساختيد با اين كه از شمشير هارون خون مى چكد؟»

آن حضرت در پاسخ فرمود: سخنى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا بر اين كار جرأت داد، آنجا كه فرمود:« اگر ابوجهل از سر من يك لاخه مو بگيرد، گواهى دهيد كه من پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيستم.»

و انا اقول لكم ان اخذ هارون من راسى شعرة فاشهدوا انى لست بامام: «اگر هارون از سر من يك لاخه مو بگيرد، گواهى دهيد كه من امام نيستم.»

3 - در مورد ديگر آمده: على بن ابى حمزه به امام رضا عليه السلام عرض كرد:« از اين كه امامت خود را آشكار نموده‌اى از دستگاه هارون نمى ترسى؟»

آن حضرت در پاسخ فرمود:«اگر بترسم، آنها را يارى كرده ام.» ابولهب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را تهديد كرد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به او فرمود:« اگر از ناحيه تو خراشى به من برسد من دروغگو هستم.»... من نيز به شما مى گويم: اگر از ناحيه هارون خراشى به من برسد من دروغگو هستم.»

به اين ترتيب حضرت رضا عليه السلام با كنايه‌اى رساتر از تصريح، هارون را ابوجهل و ابولهب عصر خود خواند، و اين مطلب را آشكار ساخت كه ماجراى من و هارون مثل ماجراى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و ابوجهل و ابولهب است، ماجراى حق و باطل است كه در هر عصرى به شكلى آشكار مى گردد.

4 - اباصلت هروى مى گويد: روزى حضرت رضا عليه السلام (در مدينه) در خانه‌اش بود، فرستاده هارون نزد آن حضرت آمد و گفت: «اميرمومنان هارون شما را مىخواهد،هم اكنون دعوت او را اجابت كن.»

حضرت رضا(عليه السلام) برخاست و به من فرمود:«هارون در چنين وقتى مرا نطلبيده مگر اين كه آسيبى به من برساند، ولى سوگند به خدا او نمىتواند به من آسيبى برساند، به خاطر كلماتى (دعاهايى) كه جدّم رسول خدا صلى الله عليه وآله به من تعليم نموده».(كه به وسيله آن خودم را از گزند او حفظ مى كنم).

اباصلب مى گويد: همراه حضرت رضا عليه السلام نزد هارون رفتيم، ولى هنگامى كه در روبروى هارون قرار گرفتيم، هارون گفت: «اى ابوالحسن، دستور داده ايم صد هزار درهم در اختيارت بگذارند، مبلغ نياز اهل خانه و بستگانت را براى ما بنويس، اكنون اگر مى خواهى به سوى بستگانت بازگرد.»

هنگامى كه امام رضا از نزد هارون به سوى خانه‌اش بازگشت، هارون به پشت سر امام رضا عليه السلام

نگاه مى كرد و گفت:« من تصميمى داشتم ولى خداوند اراده ديگرى داشت، و اراده خدا بهتر است.»

گفتگوى امام رضا عليه السلام با جاثليق

جاثليق كه از علماى دين مسيح عليه السلام بود با متكلمين اسلامى به گفتگو و مناظره مى پرداخت و مىگفت: ما و شما همگى متفق بر نبوت عيسى عليه السلام مسيح و زنده بودن آن حضرت در آسمان هستيم ولى در نبوت پيغمبر اسلام بين ما و شما اختلاف است و همگى متفق هستيم كه از دنيا رفته است. پس چه دليلى داريد كه آن حضرت پيامبر بوده است؟ متكلمين اسلامى متحير ماندند. پس در محضر مقدس حضرت رضا عليه السلام و مأمون عباسى حاضر گرديد و به حضرت عرض كرد، نظر شما درباره عيسى عليه السلام و كتاب او چيست؟ حضرت رضا عليه السلام فرمود: من اقرار به نبوت و كتاب عيسايى دارم كه اقرار به نبوت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله) نموده و امت خويش را بشارت داده است و به عيسايى كه اقرار به نبوت آن حضرت نكرده است كافر هستم.

سپس فرمود: اى نصرانى ما به عيسى عليه السلام كه ايمان به محمد صلى الله عليه وآله داشت ايمان داريم ولى يك نقص داشت كه نماز و روزه بسيار كم بجا مى آورد.

جاثليق گفت: به خدا قسم عيسى عليه السلام همواره صائم النهار و قائم الليل بود.

حضرت رضا عليه السلام فرمود: براى چه كسى به جا مى آورد؟

جاثليق ساكت شد.(زيرا آنها معتقد به خدايى عيسى عليه السلام بودند و اگر عيسى عليه السلام خدا بود براى چه كسى عبادت مى كرد؟)

جاثليق به حضرت عرض كرد: كسى كه مرده را زنده كند و اكمه و ابرص (كور مادرزاد و پيسي) را شفا دهد مستحق عبادت است. حضرت فرمود: يسع نيز همين كارها را مىكرد. بر روى آب راه مىرفت و اكمه و ابرص را شفا مىداد و حزقيل نيز 35 هزار نفر را پس از مرگ 60 ساله زنده نمود و قومى از بنىاسرائيل خارج از بلاد خويش شدند از ترس طاعون و مرگ و خداوند آن را هلاك كرد، و خداوند به پيامبرى از پيامبرانش امر كرد كه بر استخوان هاى مرده آنها بعد از چندين سال بگذرد و آنها را صدا بزند و بگويد: به اذن خدا زنده شويد و آنها نيز زنده شدند. و قصه ابراهيم و پرندگان را در قرآن ذكر كرده است كه: فصر هن اليك و داستان موسى عليه السلام را كه واختار موسى ذكر نمود زيرا آنها مى گفتند: لن نومن لك حتى نرى الله جهرة پس سوخته شدند و بعداز آن موسى آنها را زنده نمود و قريش نيز از حضرت رسول خدا صلى الله عليه وآله درخواست نمودند كه آنها را زنده كند. سپس فرمود: تورات و انجيل و قرآن و زبور اين مطلب را مطرح نموده اند و اگر بايد هركسى را كه مرده زنده مى كند خدا دانست، مى بايست تمامى اينها را خدا پنداشت.

گوشه هايى از صفات و ويژگى هاى على بن موسى ليه السلام

از امام موسى بن جعفرعليه السلام روايت شده كه به فرزندانش مىفرمود: اين برادر شما، على، دانشمند آل محمد(ص) است. از او درباره دين خود بپرسيد و آنچه را به شما مىگويد حفظ كنيد، كه من بارها از پدرم جعفر بن محمد (عليه السلام) شنيدم كه به من مى فرمود:« دانشمند آل محمد از تو زاده مى شود و نامش هم نام على بن ابى طالب عليه السلام است و اى كاش من او را درك مى كردم.»

ابراهيم بن عباس صولى گويد: هرگز نديدم چيزى از امام رضا عليه السلام پرسيده شود و او پاسخش را نداند و در زمان و عصر او كسى را داناتر و آگاه تر از او نيافتم.

همو مى گويد: هرگز نديدم ابوالحسن عليه السلام كسى را با سخن خود ناراحت كند و هرگز سخن كسى را قطع نمى كرد. هيچ گاه - در صورت قدرت و توانايى - حاجت كسى را رد نمى كرد. هرگز پاى خود را در برابر همنشينش نمى گشود و در نزد او بر جايى تكيه نمى داد. هرگز صداى آن حضرت به قهقه بلند نمى شد، بلكه خنده آن حضرت فقط تبسم بود.

حضرت عليه السلام همواره همراه غلامان بر سر يك سفره مى نشست و مىفرمود: هيچ كس را بر ديگرى برترى نيست مگر به تقوا و اطاعت از خداوند. يكى از همراهان حضرت در سفر امام عليه السلام از مدينه به خراسان چنين مى گويد:

با حضرت رضا عليه السلام در سفر خراسان همراه بودم. حضرت با تمام خدمتكاران و غلامان بر سفره واحدى مى نشست. روزى به حضرت عرض كردم: فدايت شوم بهتر است سفره بندگان و خدمتكاران را جدا فرمائيد. امام فرمود: ان الله تبارك و تعالى واحد و الام واحد و الاب واحد و الجزاء بالاعمال؛خداى تبارك و تعالى- كه خداوند همه ما است- يكى است و همه از يك پدر و مادر هستيم و كيفر و پاداش همه به واسطه اعمال است، پس جدايى در طعام چرا؟

حضرت عليه السلام در پاسخ مردى كه به وى گفت بود« به خدا سوگند، تو بهترين مردمانى» فرمود: قسم نخور! هر كس از من متقى تر باشد و خداوند را از من بهتر بندگى نمايد از من بهتر است.

سخنانى از امام رضا عليه السلام

قال الرضا عليه السلام لايكون المؤمن مؤمناً حتى يكون فيه ثلاث خصال: سنة من ربه و سنة من نبية و سنة من وليه؛ فاما السنة من ربه فكتمان السر، و اما السنة من نبيه فمداراة الناس و اما السنة من وليه فالصبر فى البأساء و الضراء؛تا كسى سه خصلت در او نباشد مؤمن نيست؛ سنتى از پروردگارش و سنتى از پيغمبرش و سنتى از ولى و امامش؛ پس سنتى كه از پروردگارش بايد داشته باشد راز پوشى است و سنتى كه از پيغمبرش بايد داشته باشد مدارا كردن با مردم است و سنتى كه از امامش بايد بياموزد شكيبايى كردن در شدت و سختى است.(1)

ليست العبادة كثرة الصوم و الصلاة و انما العبادة فى التفكر فى الله؛عبادت به زيادى نماز و روز نيست، همانا به زيادى تفكر در آثار خداوند است.(2)

دوست هر انسانى عقل اوست، و دشمن هر انسانى، نادانى اوست.

فضيل بن يسار از امام عليه السلام روايت كرده كه گفت: ايمان برتر است از اسلام، و تقوا برتر است از ايمان، و يقين برتر است از تقوا و به بنى آدم چيزى بهتر و برتر از يقين عطا نشده است.

حديث سلسلة الذهب

امام در حركتش از مدينه به خراسان به شهر نيشابور رسيد مردم زيادى به استقبال امام عليه السلام شتافتند و از امام درخواست كردند تا آنها را با حديثى از پدران خود خشنود سازد. امام عليه السلام فرمود: پدرم از پدرش و او نيز از پدرش... تا على عليه السلام و او از رسول خدا(ص) و رسول خدا(ص) نيز از خداوند متعال نقل فرمود كه:

لااله الاالله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابي؛لااله الاالله دژ استوار من است، پس هر كس در اين حصار وارد شود از عذابم محفوظ است.

امام چند قدمى حركت كردند و سپس برگشت و فرمود: بشرطها و انا من شروطها، به شرط هاى آن و من از جمله شرط هاى آن هستم.(3)

مقصود امام عليه السلام از شرطها، اعتراف به اين واقعيت است كه حضرت رضا عليه السلام مانند پدرانشان از سوى خدا امام و حجت است و اطاعتش بر همه واجب است.

امام و امامت از ديدگاه امام رضا عليه السلام

عبدالعزيز بن مسلم گويد: موقعى كه حضرت رضا عليه السلام تازه به مرو آمده بود من خدمت آن حضرت رسيدم و موضوع امامت را كه مورد اختلاف بسيارى از مردم بوده و در پيرامون آن گفتگو مىكردند به خدمتش عرض كردم. حضرت تبسم كرد و سپس فرمود: اى عبدالعزيز، مردم نفهميده اند و فريب خورده‌اند؛زيرا خداوند عزوجل پيغمبرش را قبض روح نفرمود تا دين را برايش كامل كرد و قرآن را ـ كه بيان هر چيزى را از حلال و حرام و حدود و احكام و كليه نيازمندىهاى بشر در آن است ـ نازل فرمود و امامت را اكمال دين قرار داد و پيغمبر(ص) رحلت نفرمود تا براى امتش معالم دينشان را بيان فرمود و راهشان را، كه راه حق است، روشن گردانيد و على عليه السلام را به پيشوايى منصوب فرمود و چيزى از احتياجات امت را فرو گذار نكرد. در اين صورت كسى كه معتقد باشد خداوند عزوجل دينش را كامل نكرده است كتاب خدا را رد كرده است و آن كه كتاب خدا را رد كند بدان كافر گشته است. آيا مردم قدر و منزلت امام را در ميان امت مى شناسند تا تعيين و انتخاب امام به اختيار آنان گذاشته شود؟ مقام امامت بسى بزرگتر و شأنش عظيم تر و مكانش عالى تر و عمقش ژرف تر از آن است كه مردم با عقول خود بدان رسند، يا با آراى خود آن را درك كنند و يا به ميل و اختيار خود امامى را انتخاب كنند؛ زيرا منصب امامت مقام شامخى است كه خداوند عزوجل آن را پس از نبوت و خلت در مرحله سوم به حضرت ابراهيم عليه السلام اختصاص داد و فضيلتى است كه او را بدان مشرف نمود و نامش را بلند گردانيد، آنجا كه مى فرمايد:

"انى جاعلك للناس اماما و قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين"(4)؛ من ترا براى مردم امام و پيشوا قرار دادم. ابراهيم گفت: از فرزندان من هم امام مى شوند خداوند فرمود: عهد و پيمان من به ستمكاران نمىرسد (از فرزندان تو آنهايى كه ستمكار باشند لايق امامت نيستند.)

پس اين آيه تصدى مقام امامت را براى ستمكاران و ظالمان تا روز قيامت باطل نمود و آن را در ميان برگزيدگان و پاكان نهاد. سپس خداوند ابراهيم را گرامى داشت و امامت را در اولاد پاك و برگزيده او قرار داد و فرمود:

"و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة كلاً جعلنا صالحين و جلعنا هم ائمة يهدون بأمرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلواة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين(5)؛ و اسحاق و سپس يعقوب را به او بخشيديم و همه را صالح و شايسته نموديم و آنها را امامانى قرار داديم كه به امر ما رهبرى كنند و انجام كارهاى نيك و همچنين خواندن نماز و دادن زكات را بدان ها وحى كرديم و آنان را از پرستش كنندگان ما بودند.

بنابر اين امامت هميشه در فرزندان (پاك و برگزيده) او بود تا اين كه خداى تعالى آن را به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله ارث داد و فرمود:

"ان اولى الناس بابراهيم اتبعوا و هذا النبى و الذين آمنوا و الله ولى المؤمنين (6)؛همانا سزاوارترين و نزديكترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كرده و به اين پيامبر ايمان آورده و از او پيروى كنند و خدا ولى مؤمنان است.

پس امامت مخصوص آن حضرت بود و او به دستور خداى تعالى آن را به عهده على عليه السلام گذاشت و سپس در ميان فرزندان برگزيده او كه خداوند به آنان علم و ايمان داده است جارى گشت... .

سپس امام رضا فرمود: امامت زمام دين و مايه نظام مسلمين و موجب صلاح دنيا و عزت مؤمنان است. امامت ريشه نمو كننده اسلام و شاخه بلند آن است. امام حلال و حرام خدا را مى داند و در اجراى حدود اهلى قيام مى كند و از حريم دين دفاع مى كند و مردم را با حكمت و پند و موعظه نيكو و برهان قاطع به راه پروردگار دعوت مى نمايد.

امام مانند خورشيد طالع و درخشانى است كه نورش گيتى را فرا گيرد و افقى است كه دست‌ها و ديدگان بدان نرسد. امام امين خدا در ميان خلقش و حجت او است بر بندگانش و جانشين او است و مردم را به سوى خدا دعوت مى كند. امام يگانه روزگار خويش است.

كسى با او همطراز نباشد و هيچ دانشمندى با او برابرى نكنند... .

پس كيست كه بتواند به مقام معرفت امام برسد و يا امكان اختيار و انتخاب امام را داشته باشد؟ آيا گمان مىكنند كه امام را در غير خاندان رسالت مى توان پيدا كرد؟ به خدا كه خودشان را گول زده اند و بيهوده اى را آرزو كرده اند و از نردبان لغزنده اى بالا رفته اند.

سپس امام عليه السلام به استناد به آيات قرآن كريم به اين مطلب اشاره مى كند كه بعد از آن كه پيامبر كسى را به عنوان امام معرفى كرد، طبق نص صريح قرآن، كسى را نرسد كه با آن به مخالفت برخيزد.(7)

و ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم.

على بن موسى الرضا فرمود: ايمان بر چهار ركن استوار است: توكل بر خدا، رضا به قضاء الله، تسليم امر و فرمان خدا و واگذارى كارها به خدا.

سپس فرمود بنده صالح گفت: افوض امر الى الله. وامى گذارم كارم را به خدا، پس خداى تعالى او را از مكر مكاران حفظ كرد.

 

1- كافى، باب المؤمن و علاماته، روايت 39.

2- بحارالانوار، ج 3، ص 261 روايت 11.

3- بحارالانوار، ج 3، ص 7 روايت 16.

4- بقره / 124.

5- انبياء / 73 ـ 72.

6- آل عمران / 68.

7- احزاب / 36.




[ پنج شنبه 13 / 04 / 1392 ] [ 8:4 ] [ مرید شاه طوس ]

مطالب مرتبط